کنکور اندیشمندانه با
موسسه آموزشی اندیشه

اخبار موسسه اندیشه

اخبار- موسسه علمی آموزشی اندیشه
نکته 37 و 38
نکته 37 و 38 نكتۀ سی و هفتم تأثیر نماز بر خود شكوفائی حدیث از امام صادق (ع): نمازی كه از ترس جهنم خوانده شود، نماز غلامان است نمازی كه به سودای بهشت خوانده شود، نماز تجارت پیشگان است. اما نماز اولیاء الهی نمازی است كه با عشق به خدا، اقامه می شود. "خود شكوفائی" (Self- actualization) در مفهوم عمده و كلاسیك خود، نخستین بار توسط "كورت گلداشتاین" (روانپزشك آلمانی 1965-1878) مورد بحث و بررسی قرار گر ...
تاریخ ایجاد : ۱۳۹۴/۰۶/۰۷ آخرین بروزرسانی: ۱۳۹۸/۰۶/۲۹ تعداد بازدید: 7715

نکته 37 و 38

نكتۀ سی و هفتم
تأثیر نماز بر خود شكوفائی
حدیث از امام صادق (ع): نمازی كه از ترس جهنم خوانده شود، نماز غلامان است
نمازی كه به سودای بهشت خوانده شود، نماز تجارت پیشگان است. اما نماز اولیاء الهی نمازی است كه با عشق به خدا، اقامه می شود.
"خود شكوفائی" (Self- actualization) در مفهوم عمده و كلاسیك خود، نخستین بار توسط "كورت گلداشتاین" (روانپزشك آلمانی 1965-1878) مورد بحث و بررسی قرار گرفت، او خود شكوفائی را به صورت توانائی نیرومند ذاتی موجود در هر فرد، كه موجب شكوفا شدن استعدادهای مثبت او می گردد، تعریف نمود.
(شكوفا كردن فطرت نیك درونی)
گلداشتاین معتقد بود، برای آن كه انسان به موفقیّت های بزرگ دست یابد، باید با محیط اطراف و زندگی خود به بهترین نحوۀ ممكن، كنار بیاید و چنانچه محیط و زندگی، هر روز ضربۀ سنگین تری بر پیكرۀ انسان وارد كردند (مثلاً موجب بیماری انسان شدند) انسان باید سعی در بهبود روش مقابلۀ خود، با این قبیل مشكلات بنماید تا بدین ترتیب به مرزهای "خودشكوفائی" (درك و فعّال نمودن همگی استعدادهای خود) نزدیك شود. در این مورد، روانشناس دیگری به نام "كارل راجرز" (1987 -1902) نشان داد، كه انسانهایی كه توانائی فرمان دادن به خود (Self - Direction) را پیدا كنند و در حقیقت بر كنترل كامل افكار و افعال خود، موفّق شوند به خود شكوفائی، كه والاترین درجۀ انسانیّت است، نائل خواهند شد.
از دیگر معتقدان به نظریۀ خود شكوفائی كه آن را با مفاهیم عالی عجین كرد و به اوج قدرت رسانید، "آبراهام مزلو" است. (ورانشناس آمریكائی 1970  - 1908 ) تحقیقات گسترده و مطالعات عمیق "مزلو" پیرامون این قبیل مقولات، سبب تكوین شاخه ای قدرتمند و پویا در روانشناسی امروز، موسوم به "روانشناسی انسان گرا" گردید. او در مقدّمۀ یكی از كتابهایش (Toward a psychology of being)   می نویسد
"اگر قرار باشد معنایی را كه روانشناسی انسان گرا، برایم داشته است، دریك جمله بیان كنم، می گفتم: تركیبی است از روانشناسی گلداشتاین، با روانشناسی فروید، كه كّل آن با روحیۀ علمی كه از استادانم در دانشگاه ویسكانسن، آموختم پیوند خورده است".
"مزلو" خود شكوفائی را بالاترین و برترین نیاز انسان می دانست، كه پس از ارضای سلسله مراتب نیازهای پایین تر انسان از جمله نیازهای جسمی (مثل غذا و مسكن)، نیازهای ایمنی، تعلّق و محبّت، نیاز به احترام، نیاز به دانستن و فهمیدن (كه بعداً اضافه كرد)، مطرح می شود، او خود شكوفائی (نیاز به تحقّق خود) رادر مورد 49 نفر از اشخاص سرشناس جهان (زنده و مرده) از جمله: "انیشتن"، "آبراهام لینكلن" ، "باروخ اسپینوزا" ، "بندیكت"   و... مورد توجیه و بررسی قرار داد.
"مزلو" بیان نمود: "در افراد معمولی، انگیزش در پی جبران "كمبود" یعنی كمبودهای ارگانیزم (چه جسمانی و چه روانی) است یعنی آنها در صدد ارضای نیازهای پایین ترند ولی افراد عالی (خودشكوفاها) خواستار متحقق ساختن استعدادهای درونی و بالقّوۀ خود و شناخت و فهم دنیای پیرامونشان هستند." 
او نیازهای عالی افراد خود شكوفا را فهرست می كند و آنها را "فرانیاز" نام می نهد، از جملۀ این فرانیازها می توان به :"حقیقت" ، "قاطعیت" ، "یگانگی و تمامیّت"، "فرار از دوگانگی" ، "سرزندگی و شادابی" ، "یكتایی" ، "كمال" ، "نظم" ، "عدالت" ، "سادگی" ، "استغناء" و جامعیت و ... اشاره نمود.  مزلو، نتیجۀ وصول به این نیازها را، رسیدن به آرمانشهروانی (یوسایكی شدن) می دانست (یوسایكی تركیبی است از : پسیكولوژی + اتوپیا، به معنای آرمانشهر روانی).
حال اگر با این دیدگاه كه "نماز كاملترین پاسخ برای عالی ترین نیازها ست" به سراغ نظریات روانشناسان انسان گرا برویم، متوجّه خواهیم شد، كه چگونه مفاهیم متعالی نماز قابل مقایسه با هر یك از موضوعات مطرح در این گرایش غنی از روانشناسی است.
بعنوان مثال اگر به آن قسمت از نظریات "گلداشتاین" كه بهبود روشهای مقابله با مشكلات را شرط لازم برای نزدیك شدن به مفهوم خود شكوفائی می دانست توجّه كنیم و به یاد آوریم كه نماز چگونه به انسان احساس امنیّت روان می دهد و توانایی مقابله در برابر استرس ها را فزونی می بخشد  و یا اگر نظریۀ "كارل راجرز" پیرامون Self - Direction  (توانایی فرمان دادن بخود) را با توانایی كه شخص نمازگزار، به مدد نماز در كنترل نفسانیّات خود، پیدا می كند، مقایسه نماییم تصدیق خواهیم كرد كه همۀ تعالیم اساسی نظریۀ روانشناسی انسان گرا، را می توان در آموزشهای نماز پیدا كرد.
یا اگر بخواهیم در مقابل لیست 49 نفرۀ آبراهام مزلو، فهرست افرادی را قرار دهیم كه صفات آنها نه تنها در برگیرندۀ تمام ویژگیهایی باشد كه مزلو دربارۀ خود شكوفاها، بیان می كند، بلكه از جهت ارتباط با غیب و معنویت دارای ویژگیهای برجستۀ مزید بر آنها هم باشد، كافیست به جمع نورانی "نمازگزاران اسوه" اشاره نماییم.
چرا كه همۀ این مؤمنین، از تمامی "فرانیاز" های خود، با بهره از متكامل ترین پاسخ ممكن یعنی "نماز" برخوردار شده اند حقیقت، قاطعیّت، نیكی، یگانگی و تمامیّت، فرار از دوگانگی، كمال و همۀ فرانیازهای دیگر، همگی درآموزشهای نماز حضور زنده و محسوس دارند و هركس به فراخور حال خود، برای وصول هر یك از آنها چنانچه به نماز نزدیك شود، پاسخی عالی تر از حّد تصّور دریافت می كند و "نماز" تكرار شكوهمند درس خود شكوفائی در پیشگاه مبداء آفرینش است.
امّا مفهوم دیگری كه آبراهام مزلو، در مورد خودشكوفائی به آن اشاره می كند، مفهوم تجربۀ اوج (Peak experience) است كه در خود شكوفاها، فراوان پیش می آید
"تجربۀ اوج، اتفّاقی دوره ای و زود گذراست، كه در آن شخص ناگهان به یك احساس اَبَر آگاهی و هوشیاری بسیار بالا، سرخوشی و جذبۀ عمیق، در آمیخته شدن و همسو شدن پر انسجام با همۀ عالم، دگرگونی در احساس زمان و مكان، دست می یابد. این تجربۀ قوی غالباً در افرادی كه از نظر روانی كاملاً "سالم" هستند، رخ می دهد و قرار گرفتن در برابر این تجربه آثار مفید دیرپایی بر جا می گذارد."
"تجربۀ اوج" با این كه بسیار شبیه به آنچه كه از قرنها پیش، در مكاتب رازوارانۀ شرق دور، به نام تجربۀ "پرواز به ملكوت آسمان" (Nirvana) ، یا شبیه به تجربۀ سوختن در آتش درون، پرش به ورطه و "رهایی" در تعالیم عرفانی دون خوان به كارلوس كاستاندا و یا حتّی شبیه به آن چه كه در عرفان اسلامی و ایرانی، از آن با عنوان "حیرت" و "فنا" نام برده می شود، می باشد، امّا چنانچه بخواهیم كه برای آن مفهومی جامع تر و همه شمول تر را پیدا كنیم، كافیست كه باز هم به "نماز" روی نماییم و به آن بٌعد نماز توجّه كنیم كه غرق در مضامین عارفانه است.
شاید كمتر كسی به این نكته فكر كرده باشد كه منظور از كلمه "شما" در سوّمین سلام نماز _السّلام علیكم و رحمة الله و بركاتُهُ) كه تنها سلام واجب نماز است، به كیست! و این "سلام بر شما" خطاب به چه كسانی اطلاق می شود؟
عارفان نماز این سلام را "سلام عارفانه" آن دانسته اند، كه خطاب به همۀ هستی و آفرینش و خطاب به همۀ موجودات حاضر در آن، از ذرّات كوچك اتمی گرفته تا كهكشانهای بی انتها سر داده می شود.
چرا كه همۀ این اجزای آفرینش، بدون استثناء مشغول حمد و ثنای الهی اند و پیوسته و مدام، توحید را اقرار می كنند و شاید به واسطۀ این حمد و تسبیح دایم و ابدی، مورد خطاب تنها سلام واجب نماز قرار می گیرند.
بدین ترتیب نمازگزار، پس از فرستادن سلام بر نبی گرامی اسلام (ص) (السّلام علیك ایُّها النبی و رَحمة الله و بركاتُهُ) و سلام بر همۀ بندگان صالح خدا، از جمله خودش (السّلام علینا و علی عبادِالله الصالحین) سرانجام بر تمام اجزای آفرینش سلام می فرستد و این جلوه ای شكوهمند از "در آمیخته شدن و همسو شدن پر انسجام با عالم" كه در"تجربۀ اوج" از آن بحث می شود، در خود دارد.
و اضافه بر آن، این كه نماز گزار حقیقی، یعنی آنان كه به تعبیر امام صادق (ع)، "نماز عاشقان" به جای می آورند در راز و نیاز با معبود خویش، به چنان جذبه و خلسه ای وارد می شوند و چنان از حیطۀ زمان  و مكان خارج می گردند كه حتی اگر تیر دردناك و سهمگین از پای مباركشان بیرون بكشند، هرگز از آن سرخوشی و جذبۀ عمیق خارج نمی شوند.
و چه عاشقانه بود نماز علی (ع) و چه زیباست تعبیر جاودانۀ علی (ع) از عشق... گونه "عشق" را برای آفرینش، عظمت و معنا بخشید و جاودانه كرد.
و چه ملكوتی است، نماز فرزند علی (ع)، حضرت امام زمان (عج)، كه جهان در انتظار عدالتش خون می گرید.
و چه عَطَشی است بی پایان، عاشقانش را برای اقامۀ نمازی با امامت او...
نكتۀ سی وهشتم
تأثیر نماز بر تعادل ناقل های عصبی 
در مقالات گذشتۀ "چهل نكتۀ پزشكی پیرامون نماز" گهگاه به اقتضای سخن، به مفهوم "ناقل های عصبی" و تعادل آنها توجّه نموده ایم، كه در این شماره به اختصار، به شرح این موضوع اساسی می پردازیم.
دستگاه مغز و اعصاب هر انسان از مجموع حدود صد میلیارد سلّول عصبی (نورون) تشكیل شده است كه مجموعۀ این سلّولها توسّط رقم سرسام آوری از سلّولهای مختلف، یعنی بالغ بر 600 میلیارد سلّول دیگر، حمایت می شوند، توجّه كنید كه خالق آفرینش، همۀ این سلّولها را در دستگاه عصبی هر انسانی با نظمی خارق العاده و اعجاب برانگیز، در كنار هم قرار داده است. در این میان ناقل های عصبی (نورو ترانس میترها) موادّ شیمیایی بسیار ریزی هستند كه درمیان خیل عظیم سلّولهای عصبی، در هر لحظه ای از حیات انسان، دچار میلیاردها تغییر و تحّول شگرف می شوند و ارتباط اجزای دستگاه اعصاب را با یگدیگر و با سراسر بدن، فراهم می كنند.
با پیشرفت علم در دهه های اخیر روشن شده است كه تمام فرآیندهای جسمی و روانی بشر در ارتباط نزدیك با تغییر و تحّولات این ناقل های عصبی به سر می برند، بعنوان یك مثال ساده و قابل فهم، افزایش برخی ناقل های عصبی در سیستم اعصاب، از جمله یكی به نام "دوپامین" منجر به ایجاد شادی و شعف در انسان می شود و از طرفی، كاهش "دوپامین" منجر به ایجاد ناراحتی و نومیدی، در فرد خواهد شد.
حال می توان درنظر گرفت، چنانچه "دوپامین" و مشابهات آن به میزان خیلی زیاد افزایش، یا به میزان بسیار كاهش یابند، ایجاد حالتهای بیمار گونه روانی در انسان، از جمله سرخوشی بیمارگونه (مانیاك یا شیدایی) و یا "افسردگی شدید" بشود، كه هر دوی این اختلالات نیازمند بستری در بیمارستان و مراقبت كامل می باشند. 
به این ترتیب ناقل های عصبی دستگاه اعصاب، نه فقط نقش تعیین كننده و بسیار مؤثّر، در بروز بیماریهای جسمی و روانی انسان ایفا می كنند، بلكه عامل اصلی تغییر حالتهای معمولی انسان و اثر گذار بر همۀ اعمال و افكار او، در طول زندگی خویش می باشند. و حتّی چنانچه كه خواهیم گفت، انسان تحت تأثیر همین ناقل های عصبی است كه اعمال نیك انجام می دهد و یا برعكس به گناه و انحراف آلوده می شود.
به همین دلیل، بررسی پیرامون ناقل های عصبی از حدود دهۀ 1960 به این سوء اصلی ترین و برنده ترین لبۀ تحقیقات رونپزشكی جهان را تشكیل می دهد،   چرا كه چنانچه این بررسی به نتیجه برسد، بشر قادر خواهد بود همۀ ناراحتیهای روحی و رونی و حتّی انحرافات خود را، بوسیلۀ مواد شیمیایی، مثلاً به صورت دارو، درمان نماید!
پیشرفت های بشر در این زمینه منجر به این شده است كه در حال حاضر غربیان برای بسیاری از مشكلاتی كه تا قرنهای پیش بعنوان مشكلات روحی شناخته می شدند (مثل افسردگی)، داروهای شیمیایی پیشنهاد نمایند و در ادامۀ راه، در جستجوی موادّ شیمیایی برای درمان مشكلاتی مثل خودخواهی، دروغگویی، حسادت و ... باشند!
امّا تحقیق پیرامون این مسئله از چندین جهت حائز اهمیّت است، از جمله این كه
اولاً: از این جهت كه با این دیدگاه جدید "انسان بد، جای خود را به انسان بیمار می دهد" چرا كه هر بدی را می توان، نوعی بیماری به حساب آورد مثلاً شخص دروغگو، آدم بدی نیست، بلكه مبتلا به بیماری دروغگویی است، و به همین ترتیب، شخص حسود دچار بیماری حسادت، شخص خسیس، دچار بیماری خِسّت و... می باشند.
ثانیاً: جهت دیگر اهمیّت موضوع، این مسئله است كه با این نحوۀ انسان شناسی، غربیان مادّه گرا به خود اجازه دادند كه، پدیدۀ "روح" را بعنوان افسانه ای قدیمی و خرافی، به فراموشی محض بسپارند، چرا كه برای هر آنچه كه بعنوان "فرآیند روحی " در طول تاریخ بشر معرّفی شده است (مثلاً حتّس حسّ معنویت جویی) می توان، توجیهی در جسم و به ویژه در سلسلۀ اعصاب، پیدا كرد. در راستای همین طرز تفكّر بود كه عدّه ای از پزشكان روس، بخاطر عقاید ماركسیستی و ماتریالیستی حاكم بر كشورشان در صدد پیدا كردن مناطقی در مغز انسان برآمدند كه از كار انداختن آن منطقه حسّ خدا جویی را حتّی در بزرگان و علمای دین، به كلّی از بین ببرد!
ثالثاً: بُعد دیگر در اهمیّت موضوع، این نكته است، كه چنانچه تمامی 100 میلیارد، سلّول دستگاه اعصاب و ناقل های عصبی و روابط آنها با سایر مناطق بدن، به خوبی برای دانش بشر، شناخته شوند، می توان بوسیلۀ ایجاد تغییر و تحّول و دخل و تصّرف در ناقل های عصبی مثلاً از طریق دارو، همۀ انسانها را به مفهوم "انسان سالم" نزدیك كرد و "انسان سالم" را می توان، كسی دانست كه "تعادل ناقل های عصبی "در سرزمین بدن او، به بهترین نحو، برقرار باشد. و این شخص كسی است كه نه تنها از لحاظ جسمی بلكه از لحاظ روانی، اجتماعی و... نیز كاملاً سالم است و همۀ ضروریات لازم برای پیشرفت خود را داراست. 
امّا تحقّق رؤیای "انسان سالم" تا زمانی كه موادّ شیمیایی تغییر دهندۀ ناقل های عصبی به نحو مطلوب، كشف و تولید نشده اند به تعویق می افتد، چرا كه عظمت خارق العادۀ دستگاه عصبی انسان، برآورده شدن این آرزو را، در آیندۀ دوری، ترسیم می كند.
امّا باید دید، دین مبین "اسلام" كه ما معتقدیم، انتهای راهی است كه علم بشر می پیماید، دراین مورد چگونه دیدگاهی دارد و آیا اساساً این اكتشاف علمی بزرگ بشر، در آستانه قرن بیستم و یكم را تأیید می كند، یا خیر؟
پاسخ به صراحت مثبت است، چرا كه (كلُّ حَكَمَ بِهِ العَقل، حَكَمَ بِهِ الشَّرع)، یعنی هر آنچه كه علم، به طور مسلّم بدان می رسد، قطعاً و به طور یقین، نه تنها مورد تایید دین است، بلكه دین قرنها قبل و در زمان تكمیل خود یعنی ظهور اسلام، از آن مسئله علمی، اطلاّع داده است.
بعنوان مثال، در این مورد قضیّۀ ناقل های عصبی را بررسی می كنیم
اوّلاً: قرنها قبل از آن كه غربیان، انسانهای خطاكار را "بیمار" بدانند، قرآن مجید، در آیات متعددی، از گناهكاران، با عنوان كسانی كه در قلبهایشان "مَرَض" وجود دارد، یاد كرده است (از جمله در آیۀ 126 از سورۀ توبه، آیه 12 از سورۀ احزاب و آیۀ 9 از سورۀ بقره) و معصومین بزرگوار(ع) نیز با همین دیدگاه با هر بدی كه از انسان سَر می زند، به صورت یك بیماری، برخورد نموده اند، تا جائیكه حضرت علی (ع) از رسول اكرم (ص) با عنوان "طبیبٌ دوارٌ بطِیٌُّهُ" یعنی پزشكی كه برای درمان بیماریهای بشر فرستاده شده است یاد می كنند.
غربیانی كه ارائه تئوری "انسان بیمار به جای انسان بَد" را به خود نسبت می دهند، فراموش كرده اند كه آنها، تا همین قرنهای اخیر، حتّی بیماران روانی خود را، نه "بیمار" بلكه دیوانه (اسیر دیو) و مجنون (جن زده) به حساب می آوردند و از طریق شلاّق زدن و جن گیری و... قصد نجات آنها را داشتند و تازه، چند دهه ایست كه نه تنها دیوانه ها، بلكه اشخاص خطاكار را هم بیمار، به حساب می آورند.
حال آن كه اسلام، علاوه بر بیمار دانستن گناهكاران (كه به آن اشاره شد) اشخاص به ظاهر دیوانه را نیز از قرنها پیش، بیمار تلقی كرده است : " درخبراست كه روزی عدّه ای از اصحاب، مردی را به پیامبر (ص) نشان دادند و گفتند: او "دیوانه " است! حضرت محمّد (ص) پاسخ فرمودند: به او دیوانه نگویید، او بیمار است، دیوانه كسی است كه خدای را نشناسد".
و درست به دلیل همین دیدگاه متّرفی اسلامی است كه در تاریخ طّب، نخستین كسی كه، به معالجه دقیق جسمی در بیماران روانی، اقدام كرده است، حكیم ابوعلی سینا (ره) پزشك عالیقدر شیعه است.
ثانیاً: در رابطه با این كه "انسان، روح است یا جسم؟" نیز دین مبین اسلام، به صراحتی باورنكردنی، در آیات شریفۀ قرآن، به هر آنچه كه غرب، در عصر انفجار علوم، ادّعای كشف آن را دارد، اشاره نموده است. قرآن مجید، با این كه وجود و حضور "روح" را، امری حقیقی در انسان به حساب آورده است : (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ) (سورۀ مباركۀ ص، آیه شریفۀ 72) امّا از طرفی، بررسی و كسب اطلاّعات پیرامون "روح" را از حدود دانش قلیل انسان، والاتر دانسته است و آن را صراحتاً "مِن أمرِ ربّی" یعنی امری از امور مربوط به ذات اقدس الهی، اعلام كرده است
 وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً (سوره مباركه اسراء آیه شریفۀ 85)
"... ای پیامبر، از تو پیرامون روح می پرسند، پس بگو: روح از امور مربوط به پروردگار من است و خداوند از دانش، به شما، جز اندكی، عطا نكرده است."
به این ترتیب آیین مقدّس اسلام با این كه هرگز بررسی پیرامون روح را توصیه نمی كند، در عوض با توصیه های مؤكّد انسانها را به سیر در آفاق و انفس و تفكّر و تعقّل وكسب علم و دانش، از جمله پیرامون مسائل جسمی بشر تحریك می كند. پس واضح است كه، غربیانی كه اسلام را به خرافات پرستی و موهوم بافی، پیرامون روح، محكوم می كنند تا چه حّد در مورد نظریات اسلام پیرامون "روح و جسم" بیگانه اند.
و شاید برای اینان، بسیار جالب باشد، اگر كشفیات جدید علمی خود را، مثلاً در پرتو نظریّات یكی از بزرگترین فلاسفۀ اسلامی بیابند
"صدرالمتألهیّن، حضرت ملاصدرا (ره) كه با اتّكای به قرآن و معصومین (ع) و با تداعی از سایر فلاسفۀ متقّدم خود (از جمله میرداماد (ره)) به یكی از برجسته ترین و جهان شمول ترین فلسفه های بشری، در قرن یازدهم هجری، دست یافت، در كتاب گران قدر"اسفار رابعه" به شرحی پیرامون ارتباط "جسم و روح" می پردازد كه با كمترین تفاوتی، یادآور نظریات جدید علمی بشر، پیرامون ناقل های عصبی است.
حكیم ملاصدرا، در شرح "تئوری حركت جوهری" و جمله مشهور خود پیرامون انسان ( جِسمانیةُ الحدوث وَ روُحانیة البَقاء) می فهماند كه جسم مادّی انسان، رفته رفته آن قدر تكمیل می شود و پیچیدگی می یابد تا سرانجام به درجه ای می رسد كه یك حالت غیر مادّی و غیر جسمانی، موسوم به " روح" است و آثار منسوب به روح، از قبیل اندیشه، اراده و... مربوط به این درجۀ والاست. در فرضیۀ ناقل های عصبی نیز دیدیم كه پیچیدگی و تكامل فوق العاده سلّولهای عصبی، منجر به حالتهای منسوب به روح می شود، مثلاً علم امروز، ثابت كرده است كه : "هر 100 میلیارد سلّول دستگاه اعصاب انسان، در فرآیند "تفكّر" ایفای نقش می كنند.
ثالثاً: دربارۀ آن قسمت از نظریات پژوهشگران غربی، كه "تعادل ناقل های عصبی" را غایت آرزوهای بشر و كلید رسیدن به مفهوم انسان سالم و ایجاد مدینۀ فاضله و جامعۀ سالم، می دانند نیز اسلام و بخصوص تشیّع، از قرنها پیش نظری مشابه داشته است. علمای شیعه، قوای اساسی موجود در انسان را، از سه نوع به شمار می آورند: 1- قوّۀ شهویه 2- قوّۀ غضبیه 3- قوّۀ عقلیّه و قوّۀ دیگری موسوم به "قوّۀ عدلیه" را تنظیم كننده و متعادل كنندۀ این سه قوّه، تلقّی می كنند و توجیه می كنند كه چنانچه هر كدام از سه قوّه بالا، از حدود "عدل" خارج شود و به افراط یا تفریط كشانده گردد، باعث بروز بدی و خطاكاری و بیماری در انسان می شوند.
بدین ترتیب "شیعه" حتّی در مسائل انسان شناسی به اساسی ترین اعتقاد خود پس از "توحید" یعنی "عدل" جلوۀ خاصّی می دهد و بیان می كند كه در سرزمین بدن انسان چنانچه "عدل" به طوركامل برقرار گردد و "تعادل قوا" ایجاد شود به طوریكه هیچ افراط یا تفریطی در قوای درونی موجود نباشد، انسان به مفهومی بس والا و مافوق تصّور كه همانا نزدیك شدن به مرزهای عصمت و تخلقّ به اخلاق الهی است، نائل می شود.
و این مفهوم نه تنها تمام ویژگیهای توصیفی غرب را برای "انسان سالم" در خود دارد، بلكه انسان را در موقعیّتی بی نهایت متعالی، برای زندگی سعادتمندانه در دنیا و آخرت قرار می دهد.
بر این اساس، عدل شیعه، در درون انسان همان مفهومی را می رساند كه تعادل ناقل های عصبی در دستگاه مغز و اعصاب، برای علم امروز بشر، معنی دارد.
امّا در این میان راه حلّی كه غرب برای رسیدن به تعادل ناقل های عصبی پیشنهاد می كند، با آنچه كه اسلام بدان سفارش می نماید، بسیار متفاوت است. در دیدگاه جبرنگر و مادّه گرای غرب، انسان باید فعلاً دست روی دست بگذارد و به انتظار بنشیند، تا بالاخره روزی كه شاید قرنها بعد باشد، فرا برسد و در آن روز دانش پزشكی، اعلام كند كه بالاخره موادّ شیمیایی لازم برای برقراری تعادل ناقل های عصبی بطور كامل شناسایی و تولید شده اند و هر انسانی كه عارضه بد  یا حالت نامطلوبی در خود احساس می كند، به پزشك مراجعه كند و آمپول یا قرض ضد دروغ، ضد شهوت، ضد خودخواهی، ضد حسد، ضد حرص و... را دریافت كند!؟!
امّا هیچ بعید نیست كه تا آن زمان همه ملاكهای ارزشی كه هنوز برخی آنها برای وجدان اخلاقی غربیان معروف و مطلوب هستند، تبدیل به منكر و نامطلوب شوند. چه تضمینی هست كه مثلاً در قرن بیست و دوم میلادی، دزدی و دروغ همچنان صفات بدی محسوب شوند؟ مگر نه این است كه در همین عصر حاضر هم دزدی و دروغ جزء لاینفك بسیاری از فعّالیت های بشری شده است!؟!
امّا در دیدگاه معنویت گرای اسلام و بخصوص با جهان بینی مبتنی بر اختیار شیعه، انسان می تواند خود، رأساً و مقتدرانه در برقراری "عدل" در وجود خود (با همان ایجاد تعادل ناقل های عصبی) یعنی زدودن همۀ خطاها و انحرافات و منكرات از زندگی خود، قیام كند و بدون هیچ انتظار یا دست روی دست نهادنی، همۀ صفات نامطلوب و رذایل اخلاقی خود را با ملاك ارزش گذاری دین، یك به یك، از سر راهش بردارد و به آرامش مطلق و سلامت و سعادت ابدی، در دنیا و آخرت، نائل شود. چرا كه در این راه "دین" به انسان ابزارهای توانمندی بخشیده است، كه صد البته دررأس این وسایل ترقّی و تعالی "نماز" جای دارد.
و "نماز" تعادل ناقل های عصبی را به بهترین و مطلوب ترین شكل ممكن در سرزمین بدن انسان، برقرار می سازد و نه تنها از او انسانی به تمام معنا سالم، در ابعاد جسمی و روانی و اجتماعی، پدید می آورد، بلكه او را به مرزها مفهوم متعالی "انسان كامل" نزدیك می كند.
در شماره های پایانی باقیمانده از مجموعۀ مقالات "چهل نكتۀ پزشكی پیرامون نماز" به امید خدا، اشاراتی مختصر، در این مورد خواهیم داشت.

اخبار مرتبط

دیدگاه کاربران

نتیجه ای یافت نشد.

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی، جهت ثبت نظر به سایت واردشوید